مدرنیسم و مسائل تازه نوامبر 29, 2007
Posted by سارا ثابت in هنر و اندیشه.5 comments

مدتی پیش بود که با کمک دوستانم( از جمله ایشون) تصمیم گرفتم کتاب دشوار حقیقت و زیبایی بابک احمدی را بخوانم. خواندن این کتاب سهل و ممتنع دشواری هایی داشت که باعث شد ابتدا دلسرد شوم و بعد روند تدریجی را انتخاب کنم. شاید آوردن خلاصه نویسی هایم از این کتاب در آموختن نکات آن موثر باشد .آنچه می خوانید خلاصه برداری من است ازبخش اولِ درس دوم کتاب حقیقت و زیبایی_بابک احمدی. این خلاصه برداری فعلاً محدود شده به نکته های مهم این بخش. اما امیدوارم در فصل های بعدی بتوانم با نگاهی عمیق تر متنی کوتاه از آموخته هایم تهیه کنم.
1-مدرنیسم معضل ها و مسائلی تازه آفرید، و نباید آن را تا حد پاسخ گفتن به پرسش های پیشین تقلیل داد. مدرنیسم نشان داد که نمی توان با زیبایی شناسی کلاسیک به معضلات هنری جدید پاسخ داد.برداشت هنرمند مدرن از واقعیت با گذشته تفاوت دارد. این برداشت تازه موجب می شود تا هنر مدرن «بیانگر » نباشد.
2-هنرمند مدرن به واقعیت بی اعتماد است (آنچه پیش تر موردی قطعی و حتمی فرض می شد به چشم او چیزی است قراردادی، که قطعیت وجودی ندارد).بنابراین کلیّت و تمامیت قراردادی پیشین را می شکند و آن را به اجزائی تقسیم می کند و بین اجزاء نسبت های تازه می آفریند.قرارداد تازه ای که هنرمند با مخاطب می بندد، آگاهانه است.چیزی را به جای چیز دیگر معرفی نمی کند.آنچه از میان می رود همان کلّیت دروغین است.
3-بدین ترتیب هنرمند مدرن از شناخته ها دور می شود و «آشنایی زدایی» می کند.اثر هنری مدرن ناآشنا ترین چیزهاست.
4-در هنر مدرن ابهام معنایی نقش مهمی دارد. اما این ابهام همواره از راه پیچیدگی بیان به دست نمی آید. بی شک در مواردی بیان هنرمند مدرن بسیار پیچیده است. اما این، یک قانون کلی بیان مدرن نیست.کافکا ساده می نوشت، و نثر او به گزارش های اداری همانند بود، تا آنجا که به نظر می رسد این شیوه بیان یکسر عمدی است. معماری مدرن آشکارا گرایش به سوی سادگی افراطی داشت، تا آنجا که می توان گفت اصل بنیادین این معماری کارایی و سودمندی هر جزء بود. البته در بیشتر آثار هنری مدرن قاعده ی ابهام بود که حکم نهایی را صادر می کرد. حتی در آثار کافکا همواره مواردی ناگفته وجود دارد، در داستان های کوتاه او ( که به حق بهترین کارهایش خوانده می شوند) قاعده ی مطلق ایجاز بیان، این تصور را می آفریند که طرح راستین روایی داستان در لابلای سطور وجود دارد، یعنی اعلام نشده است.
5-پنهان گرایی و باور تازه هنرمند مدرن به واقعیت تغییر پذیر، اهمیت رویکرد مدرنیسم به فهم و بیان سازوکار رویگرد ذهن انسان را نشان می دهند. اگر واقعیت جز موضوعی قراردادی نباشد و موقعیت آن جز با ذهن آدمی تعیین و مشخص نشود، پس بیان آن تنها از راه های پیچ در پیچ هزارتوی ذهن می گذرد و ممکن است. «حکومت مطلق ذهن»
6-نکته دیگر خود آگاهی هنرمند مدرن است. هنرمند مدرن به خوبی از معنای تاریخی و زیبایی شناسانه ی کاری که انجام می دهد آگاه است. این نکته به یک منش اصلی هنرمند مدرن وابسته است و آن چیزی نیست جز «خود آگاهی».هنرمند مدرن کارش را صرفاً بر اساس شهود و غریزه جلو نمی برد. آفرینش برای او وابسته است به دانش زیبایی شناسانه از تجربه هنری دوران.هنرمند مدرن می تواند ناقد خوبی هم باشد و خود و دیگران را نقد کند.
خانه های گیلان نوامبر 15, 2007
Posted by سارا ثابت in معماری.14 comments
شرکت در ضیافت معمارانه
خانه های زیبایی دارد گیلان.
من این خانه ها را دوست دارم. شاید از آن رو که شخصیت دارند. نیاز ساکنان را برآورده می کنند و برایشان موجی از خاطره می سازند.
اینجا در گیلان، چند تا روستا داریم که هنوز می شود “خانه های با شخصیت” را در آنها پیدا کرد.
در شهرهامان هم خانه با شخصیت داریم. بافت با شخصیت هم داریم. این خانه ها پیچیده نیستند. اما فضا را به درستی تعریف می کنند. حیف که این داشته ها به گذشته محدود می شود. شاید بهتر بود می گفتم خانه های زیبایی داشت گیلان..
اگر کمی عقب برویم و دوره های ساخت خانه ها را پیدا کنیم، و بعد مردم آن دوره را بشناسیم می بینیم که این خانه ها چه گونه با ساکنانشان هماهنگ بوده اند. نقش ها و تزئیناتشان با دل های آدم هاشان یک رنگ بود. بخش های خانه با نیاز های آدم ها ساز گا
ر بود…
نمی شود به آدم ها گفت برگردید به روستا. نمی شود گفت ماشین هاتان را کنار بگذارید و شوفاژها را به آتش بسپارید. یا دوباره در کنار خانه هاتان “تنورستان” بسازید. نمی شود افسوس گذشته را خورد و به زور “حال” را قربانی “گذشته” کرد. اما می شود وارد خانه های روستایی شد و با بوی کاهگلشان دگرگون شد. بعد مستطیل های ساده ای را دید که “فکر شده” کنار هم جا گرفته اند. و بعد بدون هیچ افتخاری ، تنها با تواضع کسی که این فضا را دوست دارد، پلان خانه را در آورد.
دوست داشتم خانه ما هم شخصیت داشت. حکایت از فکر ما داشت.کاش می توانستیم افکارمان را در خانه ها مان لحاظ کنیم. یعنی کاش افکاری داشتیم که …..
اگر خانه های دیروز ما هویت داشت و می توان این هویت را در خانه و صاحبخانه جستجو کرد ،خانه های امروز ما بی هویت است و می توان این بی هویتی را در خانه و صاحبخانه جستجو کرد.
حیف که نمی توانم به گذشته دل خوش کنم و دماغم را با افتخار بالا بگیرم و بگویم “من گیلانی هستم، با پیشینه فلان تمدن و …. “. (در ابعاد گسترده تر : من ایرانی هستم. با تمدن آریایی و زردشتی و…) .من گیلانی هستم. در قرن 21 ام. صد سال و اندی پیش با غوغای دیگران فهمیدم آن طرف دنیا چیزهای دیگری هم هست و شیفته شدم. هنوز شیفته ام! یا شیفته خودمم. یا شیفته دیگری.مدرنیته که هیچ، مدرنیزاسیون که به من رسید زبان و فرهنگم را دور انداختم تا بلکه “جهانی شوم”. دیدم خانه های قشنگی هم دارند. تلار و کتام و و چاچه و تنورسر را کنار انداختم تا خانه جدید بسازم. الان که خوب فکر می کنم می بینم اصلاً نمی دانم جهانی شدن یعنی چی. اصلاً نمی توانم جهان را بشناسم که جهانی شوم. اصلاً خودم را نمی توانم بشناسم. چه برسد به جهان. باور می کنید هنوز نمی دانم به جای خانه سابقم چی ساخته ام؟
سرگیجه دارم. سر گیجه ای به وسعت همین صد سال و اندی. اصلاً ولش کنید. هر وقت به این موضوع فکر می کنم به شدت سرگیجه می گیرم. سرگیجه ام از تأسیس بلدیه و شهرداری و کتابخانه ملی در رشت شروع می شود و تا انقلاب و آشوبهای خیابانی و انتخابات شورا و شریفیان و… راه پیدا می کند.
می رسد به 100 سالگی شهرداری در رشت. با کلی بدبختی که از دارو دیوار شهرم بالا می رود. دارم بالا می آورم. کاش می شد این بدبختی را گردن دیگران انداخت….
اصلاً یادم رفت، من خانه دارم؟
پی نوشت: نهمین جلد از دانشنامه فرهنگ و تمدن گیلان تحت عنوان “معماری خانه های گیلان” توسط نشر ایلیا منتشر شد. خانم مهندس مژگان خاکپور گرد آورنده این کتاب است و درباره اش چنین می نویسد:
مردمان ساکن کوهپایه های خشک، بلندی ها و دامنه های مرطوب پوشیده از جنگل و مناطق باران خیز جلگه ای و ساحلی گیلان، با توجه به پراکندگی فضاهای زیستی و تنوع آب و هوایی، به منظور هم خوانی با محیط زیست به مجموعه ای از دانش تجربی دست یافته اند. این دانش در مقایسه با الگوهای امروزی معماری خانه ها، که در چند دهه ی اخیر در نواحی بومی ایران و بالطبع در گیلان رواج یافته شایسته ارزیابی است.
ار این دیدگاه کتاب حاضر به برخی از ویژگیهای این معماری در مناطق مختلف گیلان و توضیح پاره ای از جزئیات آن می پردازد که از نظر مطالعات موردی می تواند بستر مناسبی برای پژوهش های گسترده تر باشد.
موزه یهود برلین- شاعری بعد از آشویتس نوامبر 10, 2007
Posted by سارا ثابت in معماری.15 comments

دیوارهای سیاه و نا آشنا، فضاهایی که به بن بست می رسند.تاریکی هراس آور و نورکوچکی که با زاویه ای شکسته از گوشه ای به درون می تابد….
شاید هنگامی که آدورنو به تلخی گفت دیگر پس از آشویتس شاعری ممکن نیست نیندیشید که می توان با ورز دادن فضا خود آشویتس را مبدل به شعری سیاه کرد که تاریخ را روایت می کند و در عین حال در روایت تک بعدی آن محدود نمی شود. شعری برای نشان دادن فاجعه در پس چهره مدرنیته. شعری برای روایت تازه از تاریخ.
شنبه این هفته به همت بچه های انجمن علمی، سومین جلسه پخش فیلم در دانشکده معماری دانشگاه گیلان برگزار شد. فیلم درباره موزه یهودیان برلین اثر دانیل لیبسکیند بود که با توضیحات مهندس اکبری و نظرات دانشجویان همراه شد.
لیبسکیند در طراحی این موزه 3 مسیر در نظر گرفته.این مسیرها از 3 مفهوم ویرانی، سرگردانی و وجود سر چشمه می گیرند که در زندگی یهودیان آلمان همواره موجود بود. مسیر اول و دوم هیچ کدام به فضاهای نمایشگاهی نمی رسند و مسیر سوم یا همان “وجود” به گالری ها می رسد.
مسیر ویرانی به برج هولوکاست منتهی می شود که از دیگر اجزای ساختمان جداست. کف این قسمت پر است از صورتک های چدنی که بازدید کنندگان باید از رویشان عبور کنند و با پا گذاشتن روی آنها صدایی شبیه جیغ انسان شنیده می شود. خطوط روی بنا هم نشأت گرفته از نقشه شهر برلین و نشان دهنده محله های یهودی نشین و خیابان هایی است که در آنها اتفاق یا حادثه ای مهم و تاریخی مرتبط با یهودیان روی داده است.
مسیر سرگردانی از فضاهایی تشکیل شده که پنجره هایی به روبرو دارند. این مسیر ها و پنجره ها به چیز خاصی نمی رسند و هدف آنها القای مفهوم سرگردانی به بازدیدکنندگان است.
یکی از ورودی ها از داخل ساختمان کنار موزه است. این بنا در تضاد با ساختار در هم ریخته موزه قرار می گیرد.
بنای موزه بر امتداد خط شکستهای شکل گرفته است که بيان سرگذشت یهودیان در طول تاریخ است.
می توان در هم ریختن ستاره داوود را در فرم کلی این موزه دید و خوانش های متفاوتی از آن داشت. بحث های گسترده تر درباره این خوانش ها را در اینجا بخوانید.
شاید اشاره به باغ معلق کنار موزه هم خالی از لطف نباشد. نشانه ای که من هنوز نتوانستم برای آن معنایی بیابم! جز اینکه مکعبی از محور خود خارج شده و به صورت ناپایدار قرار گرفته. (باز هم ساختار شکنی)

در بسیاری از صحنه ها، به یاد کسی می افتادم که شاید تجسم انسانی حس من از این فضا بود. “والتر بنیامین”. بابک احمدی در کتاب خاطرات ظلمت درباره بنیامین می نویسد: « بنیامین می خواست دریابد که تجربه درک ویرانی کدام است. آیا این ادراک به گونه ای چاره ناپذیر بازسازی خیالی ویرانه است؟ آیا همواره باید چنین فرض شود که چیزی وجود داشته و این ویرانه «بیانگر» آن چیز است و بعد سؤال شود که این بیانگری تا چه حد ممکن است؟ آیا راهی برای بازسازی ذهنی ویرانه وجود دارد؟ مصداق بنای خیالی ای که ساخته ایم کدام است؟ پرسش بنیامین همان مسأله ی قدیمی و پا برجای هرمنوتیک است: فهم گذشته ای که از میان رفته، ویران شده ، و دیگر جز تلی انباشته از تاویل های بعدی نیست، تا چه حد ممکن است؟
به خاطر ساختار هزارتویی نوشته های بنیامین که همواره سر نخ معنا در آنها گم می شود، می گوییم که او نیز از نخستین منادیان گسست و ویرانی بود.
انکار تداوم، و دل سپردن به جذابیت گسست ها و نامتداوم ها امروزی ترین جنبه ی آثار بنیامین است، و علت توجه و علاقه ای که شالوده شکنان به نوشته های او نشان می دهند…..»
علاوه بر اندیشه های بنیامین، زندگی و مرگ او نیز برایم تصویر شد. زندگی سرشار از شکست، فقر و پر از بدبیاری های شخصی. عشق های کوتاه و نافرجام، تنهایی ، مهاجرت اجباری ، آوارگیهای بی پایان و سر انجام خودکشی غم انگیز تنها بر اثر یک اشتباه!
« همچون کسی که در کشتی شکسته ای، از تیرکی در حال سقوط آویزان شده باشد. شاید، اما او از آنجا نشانه ای به رهایی را بازیابد». از نامه بنیامین به گرشوم شولم / 17 آوریل 1931
ساختار های در هم ریخته، گوشه های شکسته ستاره داوود( که در حالت پایدار باید نماد امتزاج همه عناصر و جمع اضداد یا متحد شدن مکمل ها باشر)، کدامیک را می توان نشانه آتش و یا آب در نظر گرفت؟

در این موزه شکستن معنای نشانه ها و رسیدن به بی معنایی و در عین حال خلق معناهایی جدید و چند گانه را می بینیم. معنایی که یکی را به یاد والتر بنیامین و دیگری را به یاد آدورنو ، مرا به یاد آیشمن و استادم را به یاد کتاب “مرگ کسب و کار من است” بیندازد.
پایان سخن اینکه بسیار درباره ساختار و ضد ساختار دانسته ایم و خوانده ایم. و بسیاری اوقات ساختار را به ضد ساختار و معنا را به بی معنایی ترجیه داده ایم.(یا حداقل اینگونه یادمان دادند. وادارمان کردند اینگونه عمل کنیم) اما اگر یکجا و تنها یکجا برای برتری گسست و ویرانی بر ساختار وجود داشته باشد همین موزه است. چرا که نفس ایجاد آن برای فراموش نشدن بلایی است که زندگی مدرن و ساختارماشینی آن بر سر انسان آورد.
درباره دانیل لیبسکیند اینجا و اینجا بخوانید




