jump to navigation

تمام آوریل 20, 2010

Posted by saaraa in معماری.
9 comments

برای من به نوعی دوره دانشجویی شروع همه چیز بود. تأکید بیش از حد برای انجام «کاری» در هر زمینه ای که به آن علاقه مند بودم یا می شدم. تلاش برای یافتن و تجربه کردن. دوره دانشجویی تمام شد و اگر هم دوباره شروع شود حتما خیلی تفاوت خواهد داشت. تفاوت از آن جهت که تازه حالا برایم روشن شده چی رو و چه طور و از چه «مسیری» باید دنبال کنم.

حالا مانده خاطرات و فضای دانشگاه و آدم هایی که می شناختم. در روبه رو شدن با آنها احساس نوستالژی همراهم نیست (اگر باشد کم است). اما شاید به نوعی گریز باشد. میلی به گریز از آن روابط و آن آدم ها و آن فضا در من هست. یک جور خجالت از خودم. از نوشته هایم. از دغدغه های خیلی ساده ای که اصرار به ثبت و وجودشان داشتم. این وبلاگ هم با همه اینها که گفتم عجین است. این وبلاگ با نوشته های ساده و گاهی احمقانه اش، با اصرارش به نتیجه گیری آن هم از نوع شتاب زده، … یک جورهایی با همه آن خاطرات و آن فضا و آن مناسبات گره خورده. یک پناهگاه برای همان روزها.  انگار دیگر برای من تنگ باشد، خاطره باشد… انگار کم کم برایم جا نداشته باشد…(همین الان که این نوشته رو می نویسم یک دانشجوی دانشگاه گیلان زنگ زده که بر اساس نوشته ای که از شوشتر نو گذاشتم ببیند پلانش رو دارم یا نه!)

به هر حال به وبلاگ جدیدی فکر می کنم که نامش کتام نیست. میخواستم «پیاده رو» باشد. دیدم خیلی تکراری است. «مسیر» یا «قدم زنی» یا نمی دانم واژه ای در همین معنا. فعلا مدتی نمی نویسم. تا آمادگی برای یک خانه جدید.

عکس ها مربوط به ارائه پایان نامه دوستانم در دی ماه پارسال است. مثلا نشانه فارغ التحصیلی و تمام کردن و اینهاست. (یکی از بهترینها که دانشگاه برایم داشت همین دوتا دوست است که امیدورام خیلی از هم دور نشویم)

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.